هزار و یک شب مهتاب

دور همی :شبای مهتابی

همینجوری نوشت

۳ نظر

 

 

* اینقدره خوشم میاد که همسایه شهربانو به من و داداشم میگه ننه جون. کاش بازم بگه:)))

* همین همسایمون دیروز رفته یه جایی مراسم. بعد وقتی بهش شیرین عسل تعارف کردن،دستشو برده تو بسته و مشت مشت برداشته ریخته تو جیبش تا بین نوه نتیجه هاش تقسیم کنه....(( اصلا یه جیب اسرار آمیزی داره که نگو.... توش پره خوراکیه... ))) حالا یکیش اضافه اومده و سفارش کرده که اونو بدن به من. 

یعنی عاشق این کاراشم......خدا حفظش کنه:)

 

*از بس سر مصرف آب،بین من و بابا بحثه،داداشم میگه من 240 لیتر آب سهم خودمو امروز میدم به تو. خودم اصلا مصرف نمی کنم.حالا تو برو هر کاری خواستی باهاش بکن. 

یعنی من الان باید خوشحال باشم که سهم آب شونو بهم هدیه میکنن:/

 

* امروز برای اولین بار انبه خوردم؛چندان خوشم نیومد از مزش. اما بوی خیلی خوشایندی داشت و دوستش داشتم... 

 

* قلبم همینجوری یهویی شروع کرد به تپیدن. از اون تپش های معمولی نه هااااا. یه جورایی غیر ارادی. من خیلی ترسو ام. البته فک نکنم بشه اسمشو ترس گذاشت؛یعنی شاید اولش ترس بوده ولی کم کم تبدیل شده به یه چیز روانی. که الان اینطوری اعصاب منو بهم بریزه...... 

تا الان به این فکر نکرده بودم که چرا من اینجوری ام. اما یه دفعه که سر سفره ی صبحانه داشتیم سر این مسئله ی ترسو بودن من حرف میزدیم،داداشم یه گریزی زد و من حالا می فهمم که چقدر چیزایی که گفتش تاثیر داشته. 

 

ماجرا از این قراره که من که بچه بودم توی نقطه به نقطه ی محلمون،صاحب اختیار و مسئول مراقبتی تربیتی داشتم که ماشالا از مامان بابامم حقشون رو توی تربیت من مسلم تر میدونستن. 

+ اول خیابونمون،احسان آقای مغازه دار بود که کافی بود من پام رو بذارم از خونه بیرون تا شروع کنه داد و بیداد کردن که بچه برو تو خونتون ببینم.یعنی داد میزدا ...از اونا که تن و بدن آدم میلرزه. من همش دست به دعا بودم که خدایا این از اینجا بره و دیگه این دور و برا نیاد. اون موقع که التماسام جواب نداشت اما حالا دیگه خیلی ساله که از اینجا رفتن. ولی خب به موقع انجام نشد. 

 

++ اون طرف خیابونمون،مسئولیت به عهده ی جواد آقا بابای احسان آقا بود. این جواد آقا یه سکوی سنگی دم در خونشون دارن که از صبح الطلوع تا غروب آفتاب،خانوادگی میومدن روش مینشستن. هنوزم که هنوزه این روال ادامه داره البته بدون بچه مچه هاش. چون اونا دیگه ازدواج کردن و رفتن. 

آقا من تا میومدم پام رو از درخت توت مون بالا بذارم مثل میگ میگ میدویید زنگ خونمون رو میزد و به بابام میگفت :مراقب بچتون باشید. آخرش کار دست خودش میده. هر چند که من به هیچ جام نمی گرفتم و توی دلمم کلی فحش بارونش میکردم و همچنان کار خودمو با شدت بیشتری انجام میدادم و حتی از روی درخت توت مون میپریدم روی دیوارمون که تقریبا ارتفاعش تا کف حیاطمون سه متر میشه و دور تا دور دیوارمون رو چهار دست و پا رد میکردم و می پریدم رو پشت بوم. اما در تمام طول این کارا همش ترس اینو داشتم که الان میره بابام رو خبر میکنه و بعد بابام میاد جلوی همه منو از اون بالا میکشه پایین و یه دست کتک هم نوش جان میکنم. البته که هیچ وقت نتونست سر بزنگاه،راپورت منو بده..... 

 

+++ توی مسجد قسمت زنونه،یه حاج خانمی بود و هست البته که تا من میرفتم تکون بخورم  یه داد بلند بالا میزد و میگفت بچه میشینی پیش مامانت تکونم نمیخوری وگرنه سوزنت میزنم .کلا همه ی خانوما با سوزن تهدید میکردن. 

 توی قسمت مردونه ی مسجد یکی بود به اسم حسینعلی که ما حسعلی صداش می زنیم اینم منو اینطور تهدید میکرد که اگه یه بار دیگه بیام تو قسمت مردونه،گوش هامو با گوش های خودش چهار تا میکنه((( البته که فک کنم منظورش رو می فهمین. اما به هر حال یعنی گوش های منو میکنه)) 

اینقدر هم دیگه واسش عادت شده بود و منو ملعبه ی دست خودش کرده بود که یه بار توی بازار ماها رو دید و بعد با یک افتخاری برای دامادش تعریف میکرد که من همش با این دختره بحث و جدل داریم که بیا و ببین. 

اینم بگم که احسان آقا توی مسجدم دست بردار نبود و کافی بود من پرده ی بین قسمت مردونه و زنونه ر و کنار بزنم،جوری شیرجه میزد طرفم و پرده رو درست میکرد و چپ چپ نگاه میکرد که خود به خود خفه خون میگرفتم و میرفتم میشستم سر جام. 

 

++++ یه همسایه داریم،یعنی عالین.... عاشقشونم. نصف بچگی من تو خونه ی این ها خلاصه شده. دختر همسایمون یه مادربزرگ داشت که من ننه جوکار صداش میزنم. این ننه جوکار بیشتر وقت ها میومد خونشون و همش سر من غر میزد که تو خجالت نمیکشی همش اینجایی. مامان بابات چیزی بهت نمیگن. یه ذره حیا کن و از این حرفا. .....با همه ی اینا من این ننه جوکار رو دوستش داشتم. خدا رحمتش کنه. 

 

+++++ همه ی اینا برام قابل هضمن. یعنی میتونم یه جورایی بپذیرمشون اما اصلا اون عسگر آقا که انتهای خیابونمون مغازه ی تعمیر سماور و چراغ داشت رو درک نمیکنم. ولی خدایی از همشون ترسناک تر بود. توی یه مغازه ی کوچولوی تنگ و تاریک نشسته بود و چکش هم دستش بود و هر دفعه من از اونجا رد میشدم و جیغ جیغ میکردم ، رو به من میشد و میگفت یه بار دیگه از اینجا بیای ، میخ بهت میکوبم :/

 

 

همه ی اینا در کنار این که هر جا میرفتم ، همیشه یه عده ای بودن که میگفتن هر کیو دیدین که میخواد بهتون خوراکی بده و داره لبخند میزنه بهتون ، زود اعتماد نکنین چون شاید میخواد بدزدتتون. 

اینقدر این حرف رو تو کله ی من کرده بودن که یه بار وقتی با دوچرخم کنار مغازه منتظر دوستم بودم تا بیاد بیرون، پسر همسایمون که کنار خونه ی ما میشینن و خیلی هم ازم بزرگتره اومد رد بشه و داشت آدامس موزی میخورد. این بنده خدا یه دونه آدامس به من تعارف کرد، من رو میگین دوچرخه رو پرت کردم وسط کوچه و پریدم تو مغازه و به دوستم گفتم بدو که قراره من رو بدزدن. تا دو هفته همه بهم میخندیدن. 

 

 

همه ی اینا تونستن یه پیش زمینه ای بشن البته به علاوه ی یه سری موارد دیگه که خودمم هنوز نمیدونم چیا هستن. و اینطور شده که من الان حتی واسه ی عادی ترین کارها هم کلی ترس و استرس دارم. 

تازگی ها تپش قلب پیدا کردم. اینو دکتر بهم گفت. البته متخصص نه. از همین دانشجوهای تازه کار. 

دیگه واقعا دارم میترسم. این ها اگه ادامه داشته باشه دیگه هیچ رقمه نمیشه جلوشو گرفت و شاید یه روزی منو راهی تیمارستان کنه. 

 

خیلی دوست دارم برم پیش یه روان شناس. اما شهر ما از این چیزا نداره. و شرایطشم اصلا نیست.  و منم نمیخوام به مامان و بابام چیزی بگم. چون اونا هم زود نگران میشن و من نمیخوام نگران شن. 

 

امروزم اصلا نفهمیدم سر چی قلبم اینطور شد.اما هنوزم درد میکنه و من سعی دارم با نفس های عمیق حالمو خوب کنم :)))))))))))

 

 

یه دوستی دارم اسمش زهراست. خیلی دلم میخواد شجاعت و جربزه ی اونو داشته باشم. 

حتی تو شرایطی که واقعا مقصره هم قافیه رو نمیبازه .

مثلا یه بار که کرم ریزیش گل کرده بود و از راه مخفی زیر مدرسه مون رفته بود تو مدرسه ی پسرونه و اونجا در حین متلک پروندن به پسرا،مدیر مدرسه که از قضا روی این مسائل خیلی حساسه مچشو گرفته بود و خواسته بود بازخواستش کنه، زهرا طوری داد و بیداد کرده بود و قضیه رو ماست مالی کرده بود و بعد پسرا رو متهم به دزدی از درخت گردو های پدربزرگش کرده بود که اصلا اونا شروع کردن معذرت خواهی. 

 

یا وقتایی که پسرا روکتک میزنه ... 

یه وقتایی هم واقعا فاز خرکی میگیرتش. مثلا یه بار سر یه چیزی با معلم ریاضی مون دوئل کردیم و تهش زدیم زیرش و باز برای ماست مالی قضیه واینکه حواس آقامون رو پرت کنه،گوشی آقای ریاضی رو برداشته بود و میگفت اگه فلان کارو نکنی زنگ میزنم به خانمتون. من که مردم از خجالت ولی واقعا جواب داد وآقامون سرش گرم زهرا شد و همه چیز یادش رفت. 

 

 

:/

 

کاش همه چیز درست بشه.... 

به امید خدا :)))

 

 

 

 

 

۵ ۰

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود

۱۷ نظر

قلم بر مرکب گذاشتم و حرف ها یک به یک روی کاغذ چکیدند .می خواستم بنویسم؛برای او؛برای او که غریبانه رفت.اما داغ وجودم،جوهرم را خشکاند و من دیگر عاجزم.منی که خود را جایی لا به لای ثانیه های رفتنش گم کردم و تنها در اندیشه ی آنم که چرا من!!!!؟؟؟؟  

چرا اااااااااااااا :/

***************************************************************************

خب باید بگم که امروز یه دختر کوچولو اومد خونمون.بچه ی خیلی بامزه ای بود؛خیلی گوگولی بود؛ خیلی خوب بود ولییییییییییی عروسک منو با خودش برد. در حالی که من اصلا بهش تعارف نزدم که بیا این برای تو. تازه قبل از رفتنش هم، یه پای عروسکم رو کند و بعد اونو با خودش برد. الان من موندم با پنج انگشت ناقابل. 

بدبختی اینجاست که اون بچه اصلا غریبه بود و این احتمالا اولین و آخرین باریه که اون میاد خونه ی ما...و حتی توی شهر ما هم زندگی نمیکنن :( با این حساب احتمالا دیدار بعدی مون میافته برای بیست سال دیگه که اون موقع دیگه کار از من گذشته و نوه ی من باید به خون خواهی از من وارد عمل بشه و حماسه ها بیافرینه. بعید هم نیست ممکنه جنگ جهانی سوم به وجود بیاد. چون من تا اون موقع بیکار نمیشینم و برای خودم لشکر درست میکنم. و فکر کنم تمام کسایی که یه روزی به سرنوشت من دچار شدن و عروسکشونو بردن به تیم من به پیوندن و از اون طرف این احتمال هم وجود داره که اون دختره از ایران بره و اون وقت دیگه علنا جنگمون جهانی میشه. این برنامه ها رو می سپرم به نوه ام تا بعدا پی گیری کنه. البته اگه نوه ای در کار باشه. 

 

خب بر میگردیم به زمان حال و الان مسئله ی من اینه که چرا  هیچکس راجبه عروسک من حرفی نمیزنه ://// بی تفاوتی تا کجا؟؟؟؟؟ 

این عروسکم خیلی برام عزیز بود. چون هم دوستش داشتم و هم یادگاری بود. البته بقیه ی عروسکامم خیلی مهمن. 

من این همه سال عروسکام رو از دست برادرزادم و سایر بچه های در و همسایه و آشنا و فامیل،حفظ نکرده بودم که یکی بیاد و در عرض فقط بیست دقیقه،با ایجاد پیوند عاطفی عمیق با عروسکم و زدن عروسک به زیر بغل و تظاهر به گریه های الکی بگه من اینو میخوامش...... :(

 

و در آخر،از این پدر و مادر هایی که هیچ تلاشی نمیکنن تا اموال غارت شده به دست بچه شون رو ازش پس بگیرن و با بیان الفاظی مثل :(( مامانی نی نی رو دوست داری و آخی ببینین چجوری بغلش کرده ))) احساسات ما رو بر می انگیزن تا قبول کنیم عروسک رو دو دستی تقدیم بچشون کنیم،زیاد خوشم نمیاد.البته مادر و پدر این بچه هه اصلا اینجوری نبودن و خیلی آدم های خوبی به نظر میرسیدن.

اما به هر حال اینو گفتم تا اگه یه روز پدر و مادر شدین حتما حتما در اولین جلسه ی آموزشی تربیتی ، این نکته رو به بچه تون یاد بدین.

 

 

 

 

۷ ۰

به هری پاتر نزدیک نشو. خطر آتش سوزی!!!

۶ نظر

 

ترکیب عطر گل یاس و شیرینی گرم و تازه و توت سفید،فوق العادست.اینو امروز فهمیدم؛توی مسیر کتابخونه ؛ کنار مغازه ی کفش فروشی ، رو به روی شیرینی فروشی و زیر بوته ی یاس.

توی راه ، کلی پیرمرد و پیرزن بامزه روی پله های جلوی خونشون به تماشای خیابون نشسته بودن ؛ البته گاهاً هم غیر بامزه و با نگاه هایی عجیب و غریب :/ امروز تصمیم گرفتم به تک تک شون سلام کنم. واکنش های جالبی داشتن ؛ یه سری هاشون در پی سلام من ، چشم هاشون رو تا ته گرد میکردن و مشکوکانه و بدون هیچ حرف و هیچ جوابی ، بر و بر زل میزدن بهم...اما کسایی هم بودن که اون قدر صمیمانه و با محبت جواب میدادن که حس میکردم من جزئی از آشناهاشونم. 

و اما توی کتابخونه... تقریبا می تونم بگم از وقتی که تونستم کتاب بخونم تا الان ، چیزی حدود هشت سال،همیشه در برابر کتاب های هری پاتر یه گارد مقاومی داشتم و اصلا از موضعم پایین نمی اومدم. و خیلی سفت و سخت در برابرشون مقاومت میکردم. حتی حاضر نبودم دستمم بهشون بزنم. دست زدن بهشون یه جورایی برا من حکم پا گذاشتن روی خط های سراامیک های کف زمین رو داشت؛که اگه پاتو بذاری روش میبازی... و یا مثلا پا گذاشتن روی رنگ های قرمز فرش ://///////////////////////////// و این خیلی ناخوداگاه بود و هیچ پیش زمینه ی منفی راجبش وجود نداشت.اما حالا با این همه تعریف های مثبتی که توی بیشتر وبلاگ های بیان دیدم،بالاخره راضی شدم که یکی شو بگیرم و ببینم چطوریاس... اولین جلدی که ازش داشتن یه خورده قدیمیه ولی به هر حال واسه ی شروع بدک نیست. امیدوارم بتونه منو شگفت زده کنه و فکرایی که راجبشون داشتم رو تغییر بده. 

 

پی نوشت :  عنوان انگار یه خورده طولانی شده و اولای پست هم هیچ ربطی به عنوان نداره D: هیچ اشکالی نداره چون من باهاش مشکلی ندارم. و واقعا هم تا الان همچین حسی به هری پاتر داشتم. 

امیدوارم مورد لعن و نفرین خاطر خواهای هری پاتر قرار نگیرم:(

 

:)

۵ ۰

تنها در خانه 1

۱۳ نظر

خب یکی از اولین تجربه های من امروز رقم خورد.... و الان دارم عمق فاجعه رو درک میکنم...تنها بودن به مدت یک شبانه روز و شاید یه خورده بیشتر توی خونه.... 

یه نی نی کوچولویی به دنیا اومده که مثل اسمش ، خیلی ناز و گوگولیه.و بقیه برای تقدیم تبریک و شادباش رفتن... 

نسبتا فاصله مون زیاده. چون یه استان دیگس.

خیلی دوست داشتم برم اما به برکت وجود امتحاناتمون نتونستم. و احتمالا خیلی برای بقیه جای تعجب داشته باشه. چون من همیشه همراهشون بودم. نه تنها تو جمع خانوادگی خودمون همواره حضور درخشانی داشتم ، نصف بچگی هام آویزون همه ی آدما بودم و همراه خیلی ها تو خیلی جاها حاضر شدم.از جمع های خانوادگی همسایه هامون و فامیلاشون تا جمع های خانوادگی خانواده ی شوهر آبجیم . حتی توی مراسم مربوط به همکاران داداشمم حضورمو دریغ نکردم. و از این جهت خیلی جای تعجب داره منی که در هر صحنه ای حی و حاضر بودم ، الان نیستم. 

امیدوارم ذهنیت اشتباهی براشون جا نیفته ؛ ذهنیتی از این قبیل که من چقدر دختر درس خونی هستم و یا یه سری ویژگی های مسخره ی دیگه که تا الان وجود داشتن. حرفای بدی نیستن اما منو اذیت میکنن. چون من میدونم اونا دارن اشتباه میکنن و ذهنیتی که برخی هاشون ازم دارن اشتباهه.. و دوست ندارم به شدید شدن این ذهنیت دامن بزنم. دوست ندارم منو به چشم یه آدم بزرگ ببینن. دوست دارم منو یه بچه ببینن و بیخود سطح توقعاتشون بالا نره.

 

خب فکر می کنم به اندازه ی کافی تونستم ذهن خودم رو از فکر به امشب دور کنم...ولی باز یادش افتادم :)

از اینکه شب قراره چطور بخوابم خیلی می ترسم.مخصوصا با وجود صدای پرنده ها و جک و جونور های باغ های پشت پنجره.. .

اگه کرونا نبود شاید یه جوری میتونستم مخ دوستام رو بزنم که حداقل یکیشون قبول کنه بیاد. که البته چنین چیزایی اینجا ها مرسوم نیست و فکر نکنم خانواده هاشون اجازه بدن. همونطور که منم چنین اجازه ای ندارم. 

فقط امیدوارم این وسط سر و کله ی مهمون یا چیزی شبیه به این پیدا نشه.... همیشه درست سر به زنگاه که تنهام و ریخت و قیافه ی مناسبی هم ندارم ، یکی پیدا میشه که زنگ در رو بزنه...

من فوبیای زنگ در خونه ، تو تنهایی دارم.واقعا با بند بند وجودم میترسم وقتایی که تنهام و یکی زنگ خونه رو میزنه.

 

وااایی چرا من نرفتم.الان اونجا چه خبره... الان حتما قراره چایی های زنجبیل دارچینی آبجیم رو همراه کلی نقل و نبات بخورن.... از الانم میتونم صدای حرفاشون که راجبه منه رو بشنوم... احتمالا بعدشم بخندن بهم. امیدوارم همینطور باشه و همیشه شاد باشن و سالم.

عمو چی میگه :)))

واااااااییی باورم نمیشه هنوزم. چطور شب رو بگذرونم... با کی حرف بزنم!!!!! من اگه حرف نزنم می میرم.... 

دیگه داره گشنم میشه. چشمام قیلی ویلی میره. بسه دیگه. چه خبرمه. 

برم به استقبال شب خوش پیش روم :)

 

 

آخرین پنجشنبه ی اردیبهشت*

 

 

 

۳ ۰

:(

۴ نظر

ظاهرا خیلی مریض بودم و خبر نداشتم........ دندون درد که به کنار. احتمال کرونا و کم خونی و... و...  نیز اضافه شد. تازه بهم گفتن تپش قلب هم دارم........ 

واسه امروز بهم سرم و آمپول تقویتی دادن. واااایی کلی هم با آقای نیکو که قرار بود سرمم رو بزنه دعوا کردیم. البته دعوا نبود.....و بهتره بجای اینکه واسه من سرم بزنن،  این آقا رو به یه روان پزشک نشون بدن.مریض احوال.بهش میگم سرمم رو روی دستم بزن ،کلی داد و بیداد کرد که رو حرف من حرف نیار و چرا داری به من دستور میدی و منم از اینور داد می کردم  اونجا دردش بیشتره.....مامانمم که اون طرف وایساده بود و سعی داشت سر و صدا رو بخوابونه...اینقدرم آقای نیکو کولی بازی در آورد و این و اونو صدا زد که آخر سر ، خود دکتر هم اومد و دوتایی واسم سرم زدن.آخرشم موفق نشدم حرفم رو به کرسی بشونم و سرم رو بالای دستم زدن :(  اینقدر هم که آقای نیکو داد و بیداد کرده بود،  چند تا از پرستارا اومدن به من سر بزنن ببینن زندم یا نه.... ولی خوب بود. باعث شد جو عوض بشه و متنوع بشه و یه ذره بخندیم. 

 

یه دختری هم اونجا بود از اینا که مربوط به بهداشتن. اینم فکر کنم یه چند تخته کم داشت. هی می رفت هی می اومد. هیچکس هم کارش نداشت. واسه خودش از این ور به اون ور می دویید و گاهی هم حوصلش سر می رفت میومد ماها رو تماشا می کرد. 

 

یه آقایی هم اونجا بود و عملا هیچ کاره. که خیلی شبیه آقای نعمتیان تو سریال شمعدونی بود ( خیلی شبیهههههه ) و اینقدر لاغر بود که من هر لحظه میگفتم میشکنه. ((( حالا نه که خودم عین آدمم. راجبه بقیه هم اظهار نظر میکنم ))) اینقدر لاغر شدم که خودمم باورم نمی شد و دلم واسه خودم سوخت ...

 

 

یه دندون درد عجیبی هم پیدا کردم که به این صورته که اگه سرم ثابت باشه دندونم درد نمیگیره ولی اگه سرم رو خم کنم و یا به سمت راست بچرخونم دندونم تیر میکشه از درد. تازه همین الان فهمیدم اگه پای راستم رو به زمین بکوبم هم دندونم درد میگیره. 

 

و حالا با همه ی این اوصاف و شرایط عالی نمی دونم چطوری قراره ریاضی بخونم. 

هعییییییبی ........

 

 

 

:)))))

۲ ۰

باشد که بتوانم

۷ نظر

قراره که عین بچه ی آدم بشینم این یه هفته رو درس بخونم.فکر نمی کنم از پسش بر بیام ؛ چون حتی یک کلمه هم از شیمی و ریاضی امسال مون سر در نیاوردم و بخش عظیمی از این مربوط به معلم های این دو تا درسه....ولی خدا کنه بتونم از پس هفت فصل ریاضی توی یک هفته بر بیام. و در عین حال شیمی.

اصلا تمرکز خوبی ندارم و کنار اومدن با صبر و تمرکزم کار خیلی سختی به نظر می رسه.

شرایط خونه هم جوری هست که تو اتاق من رفت و آمد زیاده...و صدا ها خیلی واضح از همه جا وارد اتاق میشه. « و همینطور همه ی اتاقا »

 

خب با یه نفس عمیق این هفته رو شروع میکنم.

هووووووووووووو ://////////

به امید خدا

ببینم که چیکار می کنم :)

۴ ۰

مهتاب شب قشنگ

۱ نظر

من * سیما *برکه * فاطمه * رعد و برق * نم نمای بارون * بوی درخت * عطر خاک نم خورده * شب * قدم زدن *مهتاب پشت ابر * بستنی نونی و شیرین عسل نذری *  آبرو ریزی های من *بستنی قیفی پیچ پیچی به حساب فاطمه * پسر بچه ها با آواز شب نیمه و  طنین  تلاوت سوره ی شمس و پلاستیک های پولشون * کوچه های تاریک * خیابون ها ی روشن * انتظار برای رد شدن ماشین های به قول سیما (دوپس دوپسی ) *  چرت و پرت و کلی خنده 

همیشه به شادی و سلامتی برای همه.....  💜

:))))

۸ ۰

هزار پا + اندکی از سایر موارد

۶ نظر

میگن که ترسناک تر از هزارپایی که هست ، هزارپاییه که نیستتتتتت!!!!!!!!!و ترسناک تر از اون ، هزارپاهایی ان که کلا نیستن ؛ یعنی اصلا وجود خارجی ندارن.ولی با گذاشتن سرت روی بالشت و به یاد آوردن اتفاقات چند دقیقه پیش میفهمی که باید از اونایی که نیستن بترسی.چون اگه بودن که ترس نداشت.نهایتش میگرفتیشون و پرتشون می کردی بیرون.اما الان باید یقه ی کیو بگیرم؟!!!کدوم هزار پا در مقابل احساسات و ترس های خفته ای که الان بیدار شدن مسئوله!!!!مسلما هیچ هزار پایی . ولی با این حال من باید تا کلی وقت با خودم درگیر باشم و مدام لباسام رو تکون بدم که اگه هزارپایی توش هست بیفته بیرون.

اینا مربوط به دیشبن ؛ دیشبی که وقتی سرمو روی بالش گذاشتم دیدم یه هزار پا داره به تاخت از پشت پتو بیرون میاد و از بخت بلند من ، اون موقع همه خواب بودن و من نهایت تلاشمو کردم که خیلی مسالمت آمیز با هم کنار بیایم و خودشو تسلیم کنه تا من ببرمش بندازمش تو آغوش طبیعت اما نشد دیگه.منم با جیغ و داد ، بابا و مامان رو بیدار کردم که برسن سر وقتش.مامانم که خودشو اصلا درگیر نکرد و همچنان به خوابش ادامه داد اما بابا چون خودشم یه سری مسائلی با این حشره ها و جک و جونور ها داره سریع به دادم رسید و با پشه کش افتاد دنبال این بچاره.منم که یه بند داد می زدم که بلایی سرش نیاد و در نهایت موفق شدیم با حدود سه چهار درصد میزان مجروحی بگیریمش و بندازیمش تو باغچه.

واقعا این بهار و تابستون دردسر زیاد دارن . از در و دیوار حشره میریزه و ما نه می تونیم با اونا به تفاهم برسیم که سر به سر ما نذارن و نه حتی میتونیم بکشیمشون.البته بابا و مامان به استثنای پشه ها و مگس ها ، دیگه دست به قتل بقیه ی حشره ها نمی زنن.البته مورچه ها هم چرا.

اما من یکی که تا آخر عمرم هم نمی تونم حاضر به کشتن یکیشون بشم.البته هیچ ازشون خوشم نمیاد اما به هر حال حق تقدم با اوناست.و در اصل اول اونا بودن که به وجود اومدن و به قول معروف : بودن وقتی نبودیم. و حالا یهو ما ها ریختیم سرشون و زمین رو از چنگشون در آوردیم.

البته من تا دو سه سال پیش هم در جبهه ی مقابلشون بودم و اون قدر هم مشنگ و بیکار و علاف بودم که روزای تابستون ،پشه کش دستم میگرفتم و میرفتم پشه های حیاط رو می کشتم.

ولی الان دیگه بابت کشتار ها و قتل عام هام تجدید نظر کردم و یه بند عملیات انهدام پشه ها و مگس ها توسط سایر اعضای خانواده رو هم ملغی میکنم که بعدش باید اندکی از ناسزاهای اونا رو هم به جون بخرم که چرا پریدم وسط نقشه و پشه رو فراری دادم.

 

 

و اما در مورد معلم شیمی که هیچ ربطی به مسئله ی هزار پا نداره اما عین همین قضیه ، اعصاب من رو متشنج کرده و من نیاز دارم که راجبش همینجا حرف بزنم چون اگه اینجا حرف نزنم باید برم خدمت یه سری های دیگه حرف بزنم که چون فعلا تا آخر سال به این معلم شیمی مون نیاز دارم پس این کار فعلا به صلاح من و کارنامه ام نیست.

این معلم شیمی ما که فکر کنم حداقل تو استانمون همین یه نمونه وجود داره ، توی ترم دوم با کمال پررویی هر جلسه رو به صورت آفلاین و با یه فیلم تدریس که از تو اینترنت در آورده به سر می رسونه .و جالبه نمی ره حداقل یه فیلمی رو انتخاب کنه که رایگان نباشه که حداقل در ظاهر یه تلاشی کرده باشه.و گروه رو می بنده و جایی برای رفع اشکال و پرسیدن سوال باقی نمیذاره. و امروز که بر حسب اشتباه و فراموش کردن زمان کلاس ، گروه رو باز کرد و گفت می تونیم سوالاتمون رو بپرسیم، تا متوجه شد اشتباه کرده ، خداحافظی کرد و رفت رد کارش و ما همینطور خیره به صفحه ی شاد بودیم و نفهمیدیم چی شد... و زمانی که من و دوستم ایموجی های پوکر فیس مون رو تقدیم حضورش کردیم ،طلبکار برگشته و میگه اینا چین که می فرستین و لازم نیست احساساتتون رو اینجا بروز بدین.و من خیلی دوست داشتم این احساساتم رو ببرم توی صفحه ی شخصی مدیر و اونجا بروز بدم اما حیف که مدیرمون یه شیر برنجه به تمام معناست و معلم ها حساب چندانی ازش نمی برن به خصوص این آخر سالی. و من میتونم با قاطعیت تمام اعلام کنم مسلما من با چنین سطح آموزشی ، آینده ی درخشانی رو در پیش خواهم داشت.......

 

رم گوشی خودم که قرار بود بشه مال خواهرم رو گم کردم .اونم توی خونههههههههه.که کاش تو خیابون گم کرده بودم.همین کافیه که یکی دیگه پیداش کنه و برام دست بگیره.توش پره از عکس و فیلم هایی که نصف بیشترشون خودمم که دارم با خودم حرف میزنم و خودمو نصیحت میکنم.واااااااااااایی...

و کاش خیلی خیلی زود به دست خودم پیدا بشه.چون خواهرم نیازش داره و ممکنه ناراحت بشه که بهش ندادم.

و خیلی مسخره گم شد؛ اینجوری گم شد که من گذاشتمش یه جا که فعلا هیچ کس نفهمیده کجا .حتی خودم. و لازم به ذکره که بگم لحظاتی چند قبل از گم شدنش ، یه نفر خیلی بهم توصیه کرد که مراقب باشم گمش نکنم :(

 

اتاقم خیلی بهم ریختس و من از این بهم ریختگی لذت میبرم.حالشو دارم که تمیزش کنم اما وقتی تمیز بشه خیلی دلگیر میشه.یه جورایی معذب میشم انگار اومدم مهونی.هر طرف اتاق هم یه رختخواب اساسی واسه خودم درست کردم که تو هر نقطه ای بودم بتونم بخوابم.و دورتا دور اتاق هم پر از کتابه.وسطاش هم جوراب و این خیلی عالیه این که هر طرف دستمو دراز کنم به وسیله ی مورد نیازم می رسم.اما الان دیگه مامان واقعا به ستوه اومده و من مجبورم که دست به کار شم.

 

۷ ۰

شهر در امن و امان است « خیلییییییی »

۶ نظر

واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااییییی !!! دیگه بهتر از این نمیشه.

یه سال خودمو به هر آب و آتشی بوده ، زدم که الان یکی بره یه جا که نباید می رفته اونجا.ولی اصلا فکرشو هم نمی کرده که اونجا اون جوری بوده باشه.و واقعا متاسفم برای اون احمق هایی که چشمشون فقط ثروت و نفوذ آدما رو می بینه و باعث شدن که اونجا اونجور بشه و اون احمق تر هایی که به نیت خطیر چاپلوسی از هر جا که بوده ریختن اون وسط . و حالا من اینجا نمی دونم باید چه غلطی بکنم و هی اونی که رفته اونجا داره زیر گوش ما از ماجرای اونجا صحبت می کنه و در نهایت میگه که بلههههه اصلا همه ی این قضایا از اون جایی شروع میشه که اون عزیز از همه جا بی خبر ، کرونا می گیره که حالا اون جا این جور میشه و وسط تمام این ماجراها یکی که از 1000 کیلومتر اون ور تر تشریف آورده میاد میگه ما دوست داریم بیایم اینجاااااااا ( خونه ی مااااااااا ). و من فقط می تونم بگم همه چی آرومه و ما خیلی خوشبختیم. و برای روح اون عزیز طلب شادی و آرامش کنم.

 

سوای همه این ها من به شدت دلم میخواد چشای یکی رو در بیارم... چیز چیز شده ی احمق (M)

 

خدا کنه همه چیز به خیر بگذره. من واقعا برای اونی که رفته اونجا نگرانم.....:(

 

وااااااایی چقدر این مدلی خوبه که هیچ چیز معلوم نیست...

۴ ۰

پیچ پیچی

۴ نظر

ماه رمضون ها همیشه واسه ی من یه عطر قشنگی داره.یه عطر خیالی ولی قشنگ و دلپذیر...تمام ماه رمضون های بچگیم دم در یخچال یا توی اینترنت به نیت دیدن غذاهای رنگارنگ گذشت...که هر دفعه با داد و بیداد مامان که میگفت اجر روزه ات کم میشه و غرغرای بابا که میگفت کم در یخچال رو باز و بسته کن باید می رفتم یه جا می نشستم و چیزایی که دیده بودم رو تو ذهنم مرور می کردم.واسه ی هر کدومشون ذوق می کردم و کلی از تک تک شون تعریف و تمجید می کردم 

اما امسال خیلی فرق داره.واقعا نمی دونم چم شده!!!همش سیرم.کل روز و شب سیرم.حتی روزا که هیچی نمیخورم... شب ها باید به زور مامان و چپ چپ نگاه کردنای بابا یه چیزایی بخورم که نتیجه ش میشه کلی حس بد و حس حالت تهوع...که به خاطرش دیگه نمی تونم باز تا سحر هیچی بخورم.

و سحرهای زیبا دیگه زیبا نیستن.چون غذا خوردن توی سحر خیلی سخت تر از افطاره...قورت دادن لقمه به لقمه ی غذای سحر واقعا سخت و زجر آوره.و باز دوباره اون حس حالت تهوع میاد سراغم.و همه ی حال خوبم رو از بین می بره.

من هیچ وقت وعده های غذاییم رو کامل نمی خوردم. ولی در عوضش دم به دقیقه از جایی یه خوراکی پیدا می کردم و می خوردم.فکر کنم به خاطر اینا معدم کوچیک شده که نمی تونم غذا بخورم.آما آخه همیشه اینطور بوده و نمی فهمم چرا امسال اینقدر فرق داره.

فکر کنم اگه از افطار تا سحر بیدار بمونم بهتر باشه.چون کلی وقت هست و من نباید به زور غذا بخورم...فقط خدا کنه بتونم.من دیشب ساعت 9 خوابیدم حالا یهویی میخوام تا ساعت 5 صبح بیدار باشم.خدا بخیر کنه و کاش جواب بده و خوب بشم.

 

پی نوشت :

- فیلم های تلویزیون آبکی تر از حد تصورن :(

- رفتن به کتابخونه هم خیلی سخته ؛ چون کتابخونه ی شهر بالای یه تپه ست و تمام مسیر پر از سر بالایی های خسته کننده ایه.و سوای این ، من باید خودم رو هلک و هلک از مسیر کتابخونه بکشم بالا و با کلی شوق و ذوق بپرم توی کتابخونه و بفهمم از بین شش تا کتابی که میخواستم ، یه دونه ش رو هم ندارن.

پس واسه ی رفتن به کتابخونه باید همینطور دل رو به دریا زد و رفت و کلی گشت تا شاید یه کتابی مورد پسند واقع بشه. و شایدم نشه که اون وقت پریدن توی دره ی کنار کتابخونه ، گزینه ی بهتری نسبت به برگشتن به خونست.چون برگشتن خیلی سختههه.

- سرعت اینترنت پایینه :/

- دلم بستنی میخواد.....

- حالا که فکرشو می کنم می بینم یه جورایی هست که دهنم تا گلوم گشنشونه و دلشون کلی چیزای خوردنی میخواد اما دلم نمی خواد...اینا رو به بابا که میگم فقط لبخند می زنه :/

- گذاشتن عنوان برای پست ، خیلی سخته...اسمشو می ذارم پیچ پیچی.چون هیچ اسم دیگه ای به ذهنم نمی رسه...

- صدای تق تق کنترل بدبخت تلویزیون میاد که اینقدر می کوبنش به میز تا کار کنه.

 

۵ ۰
آرشیو مطالب.
نویسندگان
پیوند ها
پیوند های روزانه
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان
body { background: url(https://bayanbox.ir/view/6897970647329603270/2207463.png); font-size: 14px; line-height: 1.7; font-family: "yekan";7c837369d6aab2922b7cc67de232e669.jpg